#داستان_شب

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
🌙

 📚معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است. یکی از دانش آموزها بلند شد و گفت: آقا اجازه یک با یک برابر نیست. معلم که بهش بر خورده بود گفت: بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست. دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت: آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه، شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب منو کتک میزنه. چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم؟ محسن مثل من هشت سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شبا گرسنه میخوابیم؟ شایان مثل من هشت سالشه چرا اون هر سه ماه یک بار کفش میخره و اما من سه سال یه کفشو میپوشم. حمید مثل من هشت سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم؟ معلم اشکهاش و پاک کردو رفت پای تخته و تخته رو پاک کردو نوشت: یک با یک برابر نیست! 👤 ناشناس

مطالب مرتبط


نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 17:55
برچسب‌ها : ,